داستان اولین عشق جاوانه است و چرخ به چرخ می چرخد تا به هفت آسمان برسد. اما عشق به یک تن بی رحمی است چرا که به زیان دیگران تمام می شود. عشق به قدرت از همین قماش است. عشقی که تا ژرفنای هستی انسان نقب می زند و پوسته می اندازد و بدل می شود به یگانه دلیل هستوندی و باریکه کوچکی که وجدان درد های همیشگی که به اصطلاح باور می کنی که انسان هستی و انسان خواهی ماند.
از ژانت آفاری کتابی می خواند با این عنوان (S/exual Politics In Modern Iran ) که دانشگاه کمبریج در سال 2002 منتشر کرده است آفاری در این کتاب تا حدودی توانسته است که برخی هنجارهایی قدرت زده لاپوشانی شده در هیاهوی ایدئولوژی، عرف و سنت را تبارشناسی کند و بازشناسد. هنجارهایی که بر بنیان عرفی نگری مرسوم شکل گرفته و توسط قدرت حمایت و هدایت شده است. درست از زمانی که انقلاب مشروطه شکل گرفته و روند مدرنیزاسیون ( منظور مدرن یا مدرنیته یا مدرنیسم نیست) ناقص شروع شده است. آفاری در این کتاب به بررسي مناسبات حاکم بر ساختار خانواده و تغيير و تحولات آن از اواخر قرن نوزده تا به امروز مي پردازد. او به ارائه طرحي از مناسبات جنسيتي در ايران مي پردازد که خلاف برداشت هاي رايج و عام گرايانه از سير تحولات اجتماعي و فرهنگي ايران معاصر است. نوع نگاه او دریچه های بسیاری را می گشاید که هر چند مورد تایثید نباشد و امکان حضور در ذهن می یابد و از عدم خارج می شود. عدمی که قدرت در عدم ماندنش می کوشیده و می کوشد .
غرض از این بحث ، بازگو کردن عشق به قدرت است که پشت حجابی از تکالیف و وظیفه و ژست یگانه بودن پنهان می شود و با پاسداشت ، ارزش، افق و...توجیه می گردد. داستان عشق نخست همان عشق به قدرت است پشت ابرهایی از عدم های که با آگاهی باور می شوند و آنگاه که مثل باران باریدن گرفتند خود حکایت دیگری است از دریچه های که می گشاید بر چشم انداز اراداه معطوف به قدرت.
هابز فلیسوف غربی یک جمله دارد که می گوید « انسان ها گرگ یکدیگرند» شاید اگر از منظر ایده آلیستی به آن بنگریم بدون کمتر تاملی چنین دریافتی را از اجتماع انسانی به شدت رد می کنیم و نگاه بدبینانه بیان کننده جمله را پیش می کشیم از نیاز انسان ها به هم صحبت می کنیم و از اینکه اجتماع انسانی در همیاری و تعاون می تواند به سعادت و کامروایی برسد. آنگه که در توجیه تضاد منافع یا رقابت انسان ها به مثابه امر طبیعی بحث پیش می آید ، قانون گذاری و پابندی به منافع در جهت کسب منافع را در اجتماع انسانی مثال می زنیم. اینگونه هرگز حاضر نمی شویم که چنین توحشی را در اجتماع انسانی باور کنیم و از آنجا که اکثریت قریب به اتفاق انسان های ایده آل گرایی هستیم و در ذات خود همان واژه ایده ال مفتوح را بدون فتح البابب تصور پلیدی باور می کنیم و اگر آنسو تر از دایره « کمی عقل ات را به کار بنداز » گام بداریم که ناضری کند بر نظارت چنین جمله ای با فیلسوف مادی شده طرف هستیم که ریشه اش در تفکر داورینیسم باز می یابیم و ریش داشته و نداشته اش را به آتیش مقدس فقدان الهی اندیشی می سوزانیم. بگذریم که بحث بسیار است
باور دارم که چنین جمله ای مصادق عینی می یابد در جامعه ای که سرتا پایش را قدرت احاطه کرده و گاه تا سانسور رویاهایش ( می بخشید جدا کردن سره از ناسره رویاهایش) پیش می رود این قدرت محاط کننده را ترکیب کنید به ادویه فقدان شهامت ، جسارت و تا حدودی حماقت، تا مزه آشی که اجتماع انسانی قدرت زده بار گذاشته را بجشید. قدرت ویروس انسانیت است و انسان میزبان مهیا چنین ویروسی است. در این اجتماع انسانی قدرت زده که ویروس تا منتهی الیه بودن اش سرایت کرده است شهامت در همکاری با قدرت در روز و نق زدن با شجاعت در شب معنا می شود و چشم انتظار ناجی تا می تواند از هر چه در دسترس است لذت می برد. در چنین اجتماعی که شهامت در افتادن با قدرت هیچ مابه ازای ندارد پس اجتناب از رودر رویی با سلسله مراتب عمودی قدرت به چرخه افقی اعمال قدرت بر هم بدل می شود. فشار ناشی از اعمال قدرت عمودی به اعمال قدرت افقی انسان بر انسان مبدل شده و دریدن آغاز می شود. دیگر رعایت منافع در جهت حفظ منافع مطرح نیست بلکه کسب منافع به هر طریق ممکن بدل به امر طبیعی می گردد. سرشت حیوانی انسان سر باز می کند هر چند هنوز نقاب انسان بودن بر چهره دارد ولی در واقع به دنبال شکاری انسان دیگری است تا سهم خود را از مدنیت جنگل به دست آورد. دروغ، فریب، خیانت و..... مقیاس نمی شناسد از بزرگترین عرصه ها تا کوچکترین عرصه ها همگیر می شود و تنها زنده ماندن و هر چه بیشترین دریدن تنها آرزوی هر روز مابه ازای زنده ماندن است در چنین اجتماع قدرت زده ای ، به آهستگی خوی حیوانی انسان سر برمی آورد و انسان ها بدل می گردند به گرگ یکدیگر بودن
هستند کسانی که انسان های گذارند انسان هایی که همراهی با آنها از پیچ و خم راه می گذریم و در رسیدن به مقصد به فراموشی می سپاریم. انسان های دنیای گذار که دل به کف هستی می دهند و تنها دلخوش دم هستند آن لحظه که در خاطره باقی می ماند برای انسان گذار زندگی سراسر خاطره است از بودن در کنار انسان های مختلف که تا راهی در مسیر حرکت می کنند و از این راه هر چه را که در بند دارند به حساب می آورند انسان گذار می اندیشد و در این اندیشه غرق می شود و در تنهایی لحظه عریان است از بودن در جدال با نبودن اش در آن مقصدی که می پنداشت که دستاورد سفر است در وادی با هم بودن و افسوس این توهم هی تکرار می شود و در تکرار خود بدل به خود زندگی می گردد و زندگی خود به پایان می رسد.
در زندگی انسان گذار برای همراه یک بازی است و برای خوداش یک واقعیت که دلخوشی گذران زمان است در طول عمری که به افسوس نرسیدن می گذراند. افسوسی که تکرار می شود و این تکرار خود بدل به اصلی می گردد که گرانیگاه هستی انسان گذار است. در کرانه های رویاهای دست نایافته ، تبلور هستی شناختی انسان گذار شکل می گیرد و در معرفتی که راه به هیچ مقصدی نمی برد تنها دلخوش است که می رود نه آن است و نه این. تنها همراه است و شاید تکرار می کنم شاید دلخوش همین همراهی است. در آغاز امکان آن است که به آرزوی رسیدن به مقصد ، قصد همراهی داشته باشد ولی تکرار نرسیدن و حتی رسیدن و از راه بازگشتن ، دیرپایی آرزو را در مقصد بودن به فراموشی می سپارد و مقصد در گذار زمان رنگ می بازد. در این بین ذات همراهی بدل به احساس رضایت از بودن می رسد و فریب بزرگ شکل می گیرد که هستی خود را به رضایت مندی همراهی در گذار تقلیل می دهد و چنین است که تاریخ انسان های گذار را به یاد نمی آورد. ارجمندی که ارج اش نمی دهیم ، پاس اش نمی داریم و در تنهایی اش رهایش می کنیم
مثل دریا کف در دهان بر ساحل زندگی می کوبیم که شاید دل سنگ به دلسوزی این خروش درد به رحم آورده و در این چندی اقامت کوتاه، در آغوش خاک آرامش هستی بخشی را تجربه کنیم.هر روز فکر می کنیم بدتر از امروز را تجربه نخواهیم که و فردا حسرت امروز و دریغ و افسوس . امتداد سیاهی تا سیاهی ، پیامد رهپویان است که نوید رستگاری سرداده بودند و در خوشبختی و سعادت در رویا گشوده بودند.
میعاد گاهی در لجن، که هر طرف رو می کنیم تعفن اندیشه ای اشتباه ، رفتاری غلط و اقدامی نابجا به مشام می رسد که حتی دیگر به عطر افتخار هزاران ساله نیز ، قابل انکار نیست. جمود در سلول های خاکستری ، نقطه انجماد، دو راهی انتخاب و راهی بی بازگشت ، سرنوشت محتومی است که چشمک می زند در فراسوی تمامی امیدها و دلبرکان نورسیده عقل می بازند که تا تجربه را مکرر کنند گویی نسل اندر نسل راه رفته را باز پیموده ایم.
قرن هاست که سکوت جاری ست و هر عمل در زمزمه ، در نطفه خاموش است که چراغ را نفرین کرده ایم و شب را به ستایش نشسته ، ایمان آوردیم که با چشم های خود نبینیم خورشید مان کجاست و حقیقتی را جد اندر جد از هر نوشونده ای پنهان کنیم. پوستین کهنه امروز ژنده قبایی است که حتی میخ هستی خود را گم کرده و در این سوگم کرده گی ها به هر شاخه ای آویز می شود.
بسان سنگلاخ زمینی که شانه خیش را از خود می راند ، پرهیز می کنیم از جانفشانی برای یک دانه که نوید بهار را حداقل مژده ای پیشکش کنیم. از نو گریزان به کهنه بی اعتماد ، هر چند غوطه وریم میان این و آن و چنگ می زنیم نه بدان سان که خیش جان تازه می بخشد زمین مرده را هنگام که دل می دهد باغچه در هر نبضی که می زند به امید گل و افسوس سال هاست که درخت انجیر مرده است.
سرنوشت محتوم حیرانی ما در هنگامه ارتداد بزرگ و دل کندن از زمین ، زمینی که مادر انسان است.
در ازدحام این همه ظلمت بی عصا
چراغ راهم را از من گرفته اند
اما من
دیوار به دیوار
از لمس معطر ماه
به سایه روشن خانه باز خواهم گشت.
پس زنده باد امید
......
در چه کنم های بی رفتن سفر
صبوری سندباد را از من گرفته اند
اما من
گرداب به گرداب
از شوق رسیدن به کرانه ی موعد
توفان هزار هیولا را طی خواهم کرد
پس زنده باد امید
چراغ ها، چشم ها ، کلمات
باران و کرانه را از من گرفته اند
همه چیز
همه چیز را از من گرفته اند
حتا نومیدی را....
پس زنده باد امید
این واژه همانند امپرسیونیسم،نخستین بار در نقاشی مطرح شد و اولین نشانه های آن در این هنر ملاحظه گردید.اکسپرسیونیسم به یک کنتراست نزدیک و قابل لمس تأکید می ورزد.در حالی که امپرسیونیسم،در کشف و درک لحظه ها و اشیای دنیای بیرون دل مشغول به نظر می رسد. اکسپرسیونیسم،با تعمق و ژرف نگری،در صدد ثبت تجربه های درون آدمی است.اما آنچه در این میان از اهمیت ویژه ای برخوردار است ارایه تصویری متعالی از مفهوم فعلی،با پرهیز از ذهن گرایی ایست که شباهت اکسپرسیونیسم را به رمانتیسیسم دچار خدشه می سازد.زیرا در نوع تجربه های روحی و روانی،آرزوها و اهداف و انتخاب مفاهیم،بیان نیز متفاوت به نظر می رسد.ذهنیت اکسپرسیونیسم،انسان و زندگی روزمره او در دنیای مدرن است که از طریق روانشناسی قرن بیستم توصیف می شود.جداشدن و تنهایی،علاج ناپذیری،بیچارگی و بی کسی و آنگاه درآویختن به تحمیلی که توجیه ناپذیر است،موجب آسیب به روان دچار کشمکش و درگیر می شود.هیجان و تیرگی روابط انسان ها،ترس،عناصر نامعقول و غیرمنطقی مربوط به نیمه خودآگاه،خشم،طغیان و بی حوصلگی برای اثبات یا رد هرگونه نماد و یا اجرای حکم و دستور در عرصه فرمول های پذیرفته شده و بسیاری موارد دیگر جزو واکنش های روان کنش پذیر انسان در اکسپرسیونیسم است.
اکسپرسیونیسم تا حد زیادی جنبشی آلمانی،اتریشی محسوب می شود که از سال های 1905 تا 1925 تداوم داشته است.تهدید شدن زندگی به واسطه عوامل مخرب و انعکاس آن در روان انسان با بروز تنش ها،دلتنگی و درد،هنرمندان را نیز به واکنش فرا می خواند و بدين ترتيب اکسپرسیونیسم پا به عرصه ظهور می گذارد و در جوی غیر عقلانی به رشد خود ادامه مي دهد،و با برخورداری از آرای فروید،حالات هيستریک،بی خبری و جبر را به نمایش می گذارد. تصویرگران اکسپرسیونیست آلماني،ضمن رد زیبایی های قراردادی،روشی غیر از راه امپرسيونيسم فرانسوی را در پیش می گیرند وبه جای طرح موضوعات مطبوع،لطیف و دل نواز که با رنگ های پاستیل و سطحی کم نور و لرزان اما درخشان عرضه می شد به ارایه تصاویر به ظاهر زشت،تهدید کننده و نامطبوع اما پر معني روی می آورند.آن ها دل مشغولی و مجذوبیت خود را با دیوانگی،عصبیت و مرگ می آلایند و به بیانی نو دست مي یابند و این زبان قرن بيستم است.
آنتونیوگرامشی تعبیر جالبی پيرامون فاشيسم بيان كرده است؛«یک ضد حزب که درهایش را به روی همه متقاضیان باز کرده و با وعده مصونیت، جماعت بیشکل را قادر ساخته است با برق و جلاهای انگارههای سیاسی مبهم و آشفته،برونریزی وحشیانه هیجانات نفرتها و آروزهایشان را بپوشاند».
تعابير مختلفي در رابطه با فاشيسم به عنوان يك ايدئولوژي و يك حكومت يا نطام سياسي بيان گرديده كه نمونههای بارز آن آلمان نازی و ایتالیای موسولینی بین دو جنگ جهانی در قرن بیستم است. يكتاگونگي نظام فاشيستي در اعمال قدرت بر جامعه تحت سيطره اش توجه بسياري از انديشمندان سياسي را جلب كرده تا به بررسي ماهيت اين ايدئولوژي و نظام برساخته بر آن بپردازند.اعمال قدرت فاشيسم تمامي عرصه هاي جامعه را در بر مي گيرد به گونه اي كه نظام هاي فاشيستي از نظر بوركراسي اعمال قدرت جزو گسترده ترين نظام ها محسوب مي شوند. در واقع نظام فاشيستي به تعبيري تا اتاق خواب شهروندان خود پيش رفته و اعمال قدرت مي كند. بررسي هاي انجام شده در رابطه با نظام هاي فاشيستي بخصوص در آلمان هيتلري نشان دهنده آن است كه نظام فاشيستي در پي آن است كه شهروندانش از آغاز و تا پايان زندگي تحت سيطره خود داشته باشد اينكه تعيين كند چه اسم هايي را بايد براي فرزندان خود انتخاب كنند، چه چيزهايي را بايد بخوانند و چه مطالبي بايد سانسور شود، چه گونه لباس بپوشند و چه لباس هايي را نبايد بپوشند، چه كتاب هايي بايد سانسور شود، چه مراسم هايي بايد ممنوع شود، شهروندان بايد چگونه رفتار كنند و هزاران اعمال قدرت ديگر كه نظام هاي فاشيستي براي محدود كردن شهروندان خود و سيطره بر آنها را در پيش مي گيرد. با اين وجود مهمترين دستاورد فاشيسم شكل دادن به يك اضمحلال فرهنگي و اجتماعي در جامعه تحت سيطره اش است.
نظام فاشيستي چنان جامعه را به ورطه تباهي سوق مي دهد كه سرسپردگي، زبوني، دروغ، تزوير و ديگر ويژگي هاي ضد اجتماعي در جامعه گسترش يافته و افراد جامعه در همكاري با فاشيسم و بهرمندي و استفاده از رانت از يكديگر سبقت مي گيرند و طبقه اي از نوكيسه گاني در جامعه سر برمي آورد كه ارتزاق و حتي حيات اش وابسته به نظام فاشيستي است از اين رو در حفظ آن از هيچ جنايتي فروگذار نيستند. اين طبقه است كه حامي بي چون و چراي نظام فاشيستي و پيش برنده اهداف آن است. فارغ از اليت هاي نظام فاشيستي كه تلاش وافري در توجيه ايدئولوژيك اين نظام ها به كار مي گيرند اين طبقه نو كيسه در واقع مديران مياني هستند كه موتور سركوب و تحكيم نظام فاشيستي را روشن نگاه داشته و خشونتي را شكل مي دهند كه پيش از اين توسط اليت هاي نظام فاشيستي توجيه ايدئولوژيك شده اند. اينها به كار خود ايمان دارند از فكر كردن پرهيز مي كنند و تنها اجرا كننده فراميني هستند كه دريافت مي نمايند.خاستگاه طبقاتي اين طبقه نو كيسه به حاشيه راندشدگان جامعه مدرن هستند به عبارت دقیقتر،گروه های وامانده دست به دامان افراد مقتدر میشوند. با اين وجود فاشیستها همچنین از طبقه سرمایهدار و صاحبان صنایع در جهت حفاظت و مصونیت سرمایههایشان حمایت میکند تا از اين طريق از منافع اين حمايت بهره مند گردند. رانت جزو ويژگي هاي ذاتي نظام هاي فاشيستي است كه بسته به ميزان سرسپردگي و تلاش در پيشبرد اهداف نظام هاي فاشيستي به افراد و گروه هاي مختلف تعلق مي گيرد.
آنچه نظام هاي فاشيستي در تحكيم قدرت خود بر جامعه تحت سيطره اش انجام مي دهند سبب شكل گيري گونه اي منجلاب و اضمحلال اجتماعي است كه توان مخالفت و مبارزه با قدرت اعمال شده را از شهروندان باز مي ستاند و به شكل گيري جمعيتي بي تفاوت منتهي گرديده كه به روزمرگي خود دلسپرده و بازخور اعمال قدرت را به زندگي اجتماعي خود تسري مي دهند و اينجاست كه بدل مي گردند به گرگ يكديگر و به دريدن هم مشغول، و دلخوش آنكه در قانون جنگل ضعيف محكوم به فناست. انسانيت در چنين جامعه اي به فراموشي سپرده شده و مرگ ديگري شادي آفرين است و مايه انبساط خاطر. سقوط شان انسان در چنين جامعه اي ، به شكل گيري گله اي از حيوانات رام شده منتهي گرديده كه نظام فاشيستي بسان چوپان پيش برنده اين گله به ورطه نابودي است. به همين علت است كه در تاريخ مدرن نمي توان مثالي يافت كه نظام هاي فاشيستي از طريق قيام هاي مردمي سقوط كرده باشند.
اما ايدئولوژي فاشيسم به تعبیر لینتز[1] ضد همه چیز است؛ضد مارکسیسم،ضد کمونیسم،ضد پرولتاریا،ضد لیبرالی،ضد نظام پارلمانی یهودستیز،ضد سرمایهداری، ضد جهان وطنی و حتی ضد عقلگرایی است و به تعبیر آرنت حتی ضد خود است و به قول سورل،نوعی«اسطوره»است.
نظامهای فاشیستی،حیات و استمرارشان به جنگ و بحران وابسته است.در جامعهای که صلح حکمفرما باشد،فاشیسم جایگاهی نخواهد داشت. همانطور که موسولینی آورده است«فاشیسم،مقدم بر همه،نه به اسکان یک صلح دایمی اعتقاد دارد،نه به فایده آن.فقط جنگ است که تمامی توش و توان آدمی را به بالاترین«کشش»میرساند و بر پیشانی مردمانی که شجاعت رویارویی با آن را دارند،مهر شرافت و نجابت میزند.»
با توجه به مباحث مطرح شده بايد گفت فاشیسم با اقتدارگرایی تفاوت دارد.به عبارت دقیقتر،فاشیسم نوع پیشرفته و مدرن نظامهای اقتدارگرا است.اگر نظامهای اقتدارگرا شامل دیکتاتوریهای نظامی و رژیمهای ديكتاتوري هاي سكولار باشند،از دو بعد با فاشیسم متمایز میشود اول : تمایل شدید نظامهای فاشیستی به کسب حمایت تودهای.البته در نظامهای اقتدارگرا نیز به دنبال این حمایت هستند اما تاکید اساسی بر آن نیست،در صورتی که فاشیسم از میان هلهله و فریاد و راهپيمايي توده اي و گله اي سر برمیآورد. در وهله دوم در نظامهای اقتدارگرا،تمرکز بر دولت است در صورتی که در نظامهای فاشیستی سعی در برتری حزب يا طبقه حامي به عبارت ديگر همان نوكيسه گان است كه تمامی عرصههای عمومی و سیاسی را در اختیار دارد.
در مجموع،نظامهای اقتدارگرا،نظامهایی ماقبل مدرن هستند که اقتدار آنها بر جنبههایی محدود و شاید به حوزههایی سیاسی منجر میشود،ولی نظامهای فاشیستی بر کل جامعه سیطره داشته و درصدد از بین بردن جامعه و دولت هستند تا جایی که«هیچ عرصه حیات آدمی»خصوصی«تلقی نشود» و به این دلیل است که امکان پیدایش نظامهای فاشیستی در عصر مدرن قابل طرح است.
پیجویی مسئله
مهم نیست که مسئلهی ما چه باشد؛ مهم این است که تنها راه برای حل موثر آن، مشخصساختن مسئلهی واقعی است، مسئلهای که شما پیش از کارهای دیگرتان باید آن را حل کنید. اگر آن را حل نکنید، مسئله همچنان باقی خواهد ماند و شما باید همهی وقتتان را صرف عواقب حلنشدن مسئله کنید.آیا تا به حال وقت گذاشتهاید که بفهمید مسئلهی واقعی چیست و چهقدر این مسئله مهم است؟
مثالی بزنیم: پدرام ساعتها صرف کندن علفهای هرز باغچه کرده و همین چند روز پیش متوجه شده است که علفها باز هم سر بر آوردهاند. آنچه پدرام به آن توجه نکرده، دانههای گل آفتابگردانی است که توی ظرف غذای پرندگان ریخته است. هر بار که پرندهها میآیند تا دانهها را بخورند چندتایی رو زمین باغچه میافتد. تا وقتی پدرام ظرف دانهی پرندگان را جابهجا نکند، یا نوع دانههایی که توی ظرف میریزد را تغییر ندهد، همچنان با رویش گلهای آفتابگردان در باغچه مسئله خواهد داشت. «علفهای هرز» صرفا پیآمد یک مسئله است؛ مسئله، محل و محتوای ظرف غذای پرندگان است.
مسئلهی پدرام حاکی از یک خطای رایج در حل مسئله است. مردم اغلب عواقب یک مسئله را با مسئلهی واقعی اشتباه میگیرند. این امر به چند دلیل اتفاق میافتد. مردم ممکن است سرشان شلوغ باشد و هرچیزی که آنان را بیشتر عصبانی کند، وقت بیشتری به آن اختصاص میدهند. یا ممکن است فرضیاتی دربارهی ماهیت مسئله داشته باشند و بدون اینکه آن فرضیات را محک بزنند، وارد عمل میشوند.
کار کسی که به «حلکردن و برطرفکردن» وضعیتی که مسئلهی واقعی نیست میپردازد، دو پیآمد خواهد داشت:
۱. «راهحل» رضایتبخش نخواهد بود چرا که مسئلهی واقعی را لمس نکرده است.
۲. تصمیمهای دیگری باید گرفته شود تا مسئلهی واقعی حل شود.
مسئلهی واقعی چیست؟
گاهی اوقات، یافتن مسئلهی واقعی بسیار دشوار است. مثال: استادِ مریم، خانمِ گرامی، مقالهی مریم را با نمرهی ضعیف به وی بازمیگرداند و از او میخواهد که آن را از نو بنویسد. مریم، بیاینکه بازخوردی از خانم گرامی داشته باشد، نمیداند که مقالهاش چه اشکالهایی دارد. آیا مریم میتواند مقاله را به نحو شایستهای تصحیح کند؟ در این مورد، او باید چند کار باید انجام دهد تا مسئلهی واقعی مشخص شود.نخست او باید مقاله را از نو با دقت بخواند تا ببیند اشتباهاش کجا بوده. اگر مسئله مشخص نشد، او باید به خانم گرامی رجوع کند و از او بپرسد که اشتباه مقاله کجا بوده تا بتواند آن را با استانداردهای خانم گرامی از نو بنویسد.
ما هر روز با مسئلههای گوناگونی روبهرو هستیم. برخیشان ساده هستند و زمان کمی طول میکشد تا آن را حل کنیم. یک نمونه کمبودن بنزین ماشین است.
بعضی دیگر از مسائل، پیچیده هستند و زمان و فکر بیشتری میطلبند. برای نمونه، کارفرما از شما میخواهد کشف کنید که چرا شرکتتان نتوانسته تازهترین کالایش را به مهمترین مشتری خود بفروشد.
وقتی با مسئلهای روبرو میشویم، باید آن را اولویتبندی کنید. از خودتان بپرسید آیا باید بیدرنگ به این مسئله توجه کرد یا این که میتوانید بعد از تمامکردن کارهای قبلیتان آن را انجام دهید.
اگر چند مسئله دارید پس باید آنها را بر حسب اهمیتی که دارند ردهبندی كنيد و اول از همه به مهمترین مسئله بپردازید.
« بذار بره تا از اين همه رنج خلاصه بشه ، بذار بره تا دوباره شروع كنه ، بذار بره تا شايد راه اش را پيدا كنه ، بذار بره تا وقتي كه نيست بفهمي چقدر .... »
جاي هر سه نقطه مي توان هر واژه اي گذاشت كه تفسيرام كنند يك قدم تا انتهاي تو با يك واژه كه مي گذارند هم آنجا كه همه مي گذارند و تفسير مي كنند پوچ و توخالي ، شاد و سر پر . باكي نيست از تفسير كه سال هاست به تفسير به راي در راي درباره خود عادت كرده ايم واقعيتي است كه نمي شود پنهانش كرد در اين تنگ غروب با واژه بيان نمي شود نقطه ندارد كه پايان داشته باشد گويي هميشه در گذر است.
ديگر آن نيستي كه بودي ولي آن هستي كه بايد باشي ، با آنكه بودي دل داده يود با آنكه هستي دلتنگ . پشت استعاره ها، كنايه ها و شايد عاريه ها پنهان مي شوم . عشق بازي مي كنم با واژه ها و واژه ها گم مي شوند در اختلاط هر منكر و ارزش مي شوند و نهي مي كنند كه باور كنم عمق ..... وقتي تو نيستي .
اين آخرين سيگار است كه مي گرايد به دود در هواي آكنده از دلتنگي و نگرانم كه بعد از آن پايان و بعد از اين پايان ، همه مغازه ها تعطيل است. نه آنكه عرضه نباشد كه معادله عرضه و تقاضا گوي ناف جهان را بدان بسته اند ، حال آنكه پشت اين همه دولن تقاضا دلبسته رويا بود كه به عرضه دل باخت. شب ضرب آهنگ گيتار و شعر شاملو و سيگار پشت سيگار . جهان آغاز مي شود گويي آن هنگام كه خورشيد كناره گرفت و شب از نيمه گذشته بود و تكرار مي شود...... وقتي تو نيستي شايد.
دكتر سيروس سهامي
مرز ميان جغرافيا و غير جغرافيا گاه چنان مشوش و مخدوش است و تشتت در برداشتها و شکاف در ديدگاهها چنان گسترده و ژرف که جويندگان اين مقوله از دانايی اغلب در کژراهههای پر سنگلاخ گرفتار میآيند و از رسيدن به وادی ايمن باز میمانند. وسوسه دستيابی به وجههای علمی در جغرافيا گاه چنان اغواکننده و چشمافسا است که پويندگان راه چه بسا دامن از کف میدهند و سراپا تسليم جاذبه مقاومتناپذير علوم مجاور میشوند: از خرده اطلاعات مبتذل که تنها مصرف آن گرم نگهداشتن بازار مسابقات راديويی و تلويزيونی است. تا کلاف سردرگم و عقلربای رياضيات پيشرفته جملگی جولانگاه ذوقياتی ناآزموده و در قلمرو موضوع و روش جغرافيا عرصه را از دقت، شفافيت و صراحت لازم خالی نگاه میدارند. مطالب ثقيل، بیربط، کمفروغ و عاری از فايده کتابهای درسی دبيرستانی اغلب مخل حافظه است و مخرب خرد و ذوق سليم و دانشآموزان را تا مرز دلزدگی و بيزاری کامل از جغرافيا میرماند.برنامههای آشفته، خلقالساعه و نا استوار آموزش جغرافيا در دانشگاهها نيز فاقد چشماندازی سنجيده و روشن است و اغلب جلوهگاه ذوقآزماييها و تفننطلبيهای بدخيم که در اکثر موارد به تربيت دانشآموختگانی سرگشته راه میبرد، اميدوارانی که فارغ از روابط آنچنانی، اغلب در قلمرو اشتغال ناکامياب میمانند.